| صبورانه |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
امروز شاید آخرین روز وب گردی و وبلاگ خوانی من در محیط کار فعلیم تا مدت ها باشد. ساعت های بیکاریم را اینجا به خیلی کارها می گذراندم. بعضی نرم افزارها را آن لاین خودآموزی کردم. مطالب جدید یاد گرفتم. وبلاگ نوشتم. ولی این کار هیچ آینده ای ندارد.
از پس فردا کار جدیدی را شروع خواهم کرد. یک کار کانادایی. من تقریباً تمام مدتی را که در کانادا زندگی کردم ، کار هم می کرده ام. ولی همیشه با ایرانی ها. ایرانی ها فرهنگ کاری خاص خودشان را دارند. در اینجا هم که تجارتی راه بیندازند، باز هم همان فرهنگ را دنبال می کنند. تا به حال بین کانادایی ها یا اقوام دیگر اینجا کار نکرده ام. حالا می خواهم شروع کنم. کمی می ترسم. نمی دانم با این جماعت چطور باید کار کرد. از ضعف های زبانم می ترسم. نگرانم. نمیدانم که آیا میتوانم دوام بیاورم یا نه. ساعت های کاریم قراره خیلی زیاد باشه. همین حالا خسته و کوفته به خانه می رسم. وای به اینکه بخوام ساعت هشت یا نه شب برسم خانه. هیچ برنامه بلند مدتی برای آینده ام ندارم. فقط سعی می کنم آرام آرام زخم های زندگیم را ترمیم کنم.
| لینک |
قضیه زن و شوهری را که براشون کار می کردم و در پست قبلی راجع بهشون نوشتم ، خاطرتون هست؟ چند روز پیش خانم با یک جعبه کیک وارد شرکت شد ، خوشحال و خندون. ازش پرسیدیم موضوع چیه؟ گفت که شوهرش مشروب را ترک کرده. آخه ریشه اصلی مشکلات اونها که می گفت سه چهار سالی میشه خانواده شون را گرفتار کرده ، الکلی شدن آقا بود. خوشحال بود که شوهرش اراده به خرج داده و ترک کرده. براش خیلی خوشحال شدم. یکی هم که از جمع گرفتارها کم بشه ، بازم جای خوشحالیه.
فقط کمی دلم سوخت و پیش خدا کمی گله گزاری کردم که ای خدا برای مشکل هر کسی یک راه حلی پیش پاش میگذاری، فقط منم که تنها و بی پناه و بی امید و گرفتار به حال خود رهایم کردی؟
| لینک |
سه چهار ماهی میشه که در یک شرکتی کار می کنم. جای کوچکی است متعلق به ایرانی ها. کارفرما یا کارفرماها یک زن و شوهر ایرانی هستند. موقعی که ماجرای درگیری من و شوهرم و دخالت پلیس پیش آمد ، یک ماهی میشد که اینجا کار می کردم. در اوج درگیری یکی دو روز نیامدم سر کار. خانم رئیس از طریق پدرم که اون موقع اینجا بود و رفت و آمدهاش به محل کار من و جستجوی ساعت به ساعتش به دنبال من ( در ساعت هایی که در حال فرار بودم ) درجریان اتفاقات قرار گرفته بود. روز بعد از دستگیری شوهرم به من زنگ زد ، برای احوالپرسی. بهم گفت "فلانی خیلی کار خوبی کردی. این مردهای ایرانی حتی با این کارها هم آدم بشو نیستند. باید پدرشون را درآورد. من خودم یک خانم ایرانی را اینجا می شناسم که سال هاست اینجا با این گونه مشکلات شوهرش دست به گریبانه و فقط از ترس آبروشه که حرفی نمیزنه و کاری نمی کنه. یک زن موفق که برای خودش بیزنس داره. یک بیزنس عالی. آخرین باری که شوهرش کتکش زد کارش به بیمارستان کشید. پانزده روز بیمارستان خوابید. بعد از اون هم که درب و داغون از بیمارستان اومد بیرون نه فکر کنی شوهره آدم شد. الان هم همینجور تحمل میکنه و از ترس آبروش و بیزنسش هیچی نمیگه. چون همه اینجا می شناسنش و ...." خلاصه کلی حرف زد و من هم که خودم درب و داغون بودم هیچی نگفتم.
چند روز بعد یک روز صبح که مطابق معمول رفته بودم سرکار و تنها بودم ( آخه تنها کارمند تمام وقت من هستم و بقیه فقط دو سه روز در هفته کار می کنند ) آقا آمد دفتر و به من گفت فلانی میشه امروز بری خونه؟ من کمی تعجب کردم. گفت امروز اینجا کار دارم و میخوام تنها باشم. من هم گفتم باشه و رفتم خونه. یک ساعت بعد خانم زنگ زد به خونه و گفت چرا نرفتی سر کار؟ قضیه را براش گفتم. گفت : خیلی بیجا کرده. مگه به حرف اونه؟ یادت میاد برات گفته بودم که یک خانمی اینجا هست که وضعیتی مثل تو داره؟ اون خانم خودم هستم. الان هم دفتر وکیل هستم و دارم باهاش صحبت می کنم. دیگه خسته شدم و میخوام تمومش کنم. اون بیزنس هم تماما به اسم منه و اون هیچ غلطی نمیتونه بکنه. تو هم همین الان بلند شو برو سر کار. گفتم : آخه من که نمیتونم همینطوری دوباره برگردم برم اونجا. میخواهید هر وقت که خودتون رفتید دفتر به من زنگ بزنید تا من هم بیام. گفت : باشه .
دو سه ساعت بعد زنگ زد که من توی راه هستم و تو هم راه بیفت بیا. من هم رفتم. آقا از راه رسید و به من گفت پس چی شد؟ شما برای چی آمدی؟ خانم جواب داد من بهشون گفتم بیان. آقا هم گفت بیست دقیقه دیگه برمی گردم. هر کس اینجا باشه می اندازمش بیرون. خیلی بهم برخورد و خواستم پاشم بیام بیرون. خانم گفت ولش کن. هیچ غلطی نمیتونه بکنه. واقعا هم هیچ اتفاقی نیفتاد. یکی دو ساعتی موندیم و بعد هر دو پاشدیم و آمدیم بیرون.
از اون روز که ماجرا رو شد هنوز دو ماهه که من اینجا هستم. هر چند وقت یک بار آقا بعضی شب ها را در دفتر می گذرونه و معلومه که خانم شب راهش نداده توی خونه. آخه طرف غیر از اینکه مشکلات اخلاقی داره، الکلی هم هست. بقیه کارمندها هم در جریان هستند و میگن که درگیری های اینها سابقه چندین ساله داره. هر چند وقت یک بار ما باید آشتی شون بدیم.
از کار کردن در اینجا خیلی معذب و ناراحتم. هر چند وقت یک بار که میرم سراغ کامپیوتری که آقا باهاش کار می کنه انواع و اقسام سایت های کثیف و فیلم های آشغال را در تاریخچه اکسپلوررش پاک می کنم. بعضی روزها هم که بوی گند مشروبش آدم را خفه می کنه. ولی فعلا چاره ای ندارم. باید زندگی را بگذرانم. اون هم در این شرایط که شوهرم عملا تبدیل به یک مرد مستعفی شده و هیچ نقشی را در زندگی به عهده نمی گیره. جرات رها کردن این نیمچه کار را ندارم.
خلاصه که این هم از این طرف دنیا... قصه های تکراری و سرنوشت های مشابه ....
| لینک |
برای اینکه بتوانم ارزیابی درستی از نتیجه ی کارم داشته باشم احتیاج به زمان داشتم. نزدیک به دو ماه و نیم از حرکت انقلابی من و نزدیک به یک ماه و نیم از بازگشت او به خانه می گذرد. مدام با احساسات متناقضی درگیر هستم. گو اینکه احساسات من اهمیت ندارند آن چیزی که اهمیت دارد واقعیت هاست و تبعاتی که چنین اقدامات انقلابی در پی خواهد داشت.
برای شما که حرف های مرا می خوانید ، با این امید که هیچکدامتان مشکلاتی مثل من نداشته باشید ، یک نتیجه گیری قطعی می کنم. شاید روزی روزگاری طرف مشورت کسی قرار گرفتید در موقعیت من. آن روز یادتان باشد که از قول آدمی که خواسته یا ناخواسته چنین تجربه ای داشته ، این نتیجه را نقل کنید.
شما که با همسری خشن زندگی می کنید و گذارتان به این کشورهایی افتاده که به شدت مدافع حقوق زنان هستند.... اگر هنوز رشته ی باریکی از احساسات و عواطف شما را به همسرتان پیوند می دهد و به طور قطعی و تمام و کمال از او نبریده اید.... اگر هنوز نگران گرفتار شدن و به زندان افتادنش هستید.... اگر نگران هستید که مبادا یک شب زندانش تبدیل به دو شب شود....اگر هنوز به سایه پدر بر سر فرزندانتان معتقدید.... اگر هنوز شک دارید که بتوانید فرزندانتان را به تنهایی به سامان برسانید....اگر هنوز شک دارید که بتوانید یک عمر تنهایی را تحمل کنید....و خیلی اگرهای دیگر....مراقب باشید که حتی در شرایط اجبار به پلیس متوسل نشوید. این کار را فقط در صورتی توصیه می کنم که به هیچ وجه و تحت هیچ شرایطی احتمال نمی دهید که با او زندگی دوباره ای داشته باشید. به بیان دیگرفقط برای ترساندن همسر و متنبه کردن او و ترک عادت ناخوشایند خشونت وی هرگز هرگز هرگز به چنین اقدامی دست نزنید.
قوانین در این شرایط چنان افراد و زندگی ها را از نظر روانی زخمی می کند که حتی در صورتی که همسر شما به یک فرشته تبدیل شود (که البته بسیار بعید است) دیگر نمی توان در امان از تبعات این اتفاق زندگی معمولی و آرامی را در این کشورها تجربه کرد. در این شرایط نه راه بازگشت به کشور خودتان را دارید ، چون به احتمال بیشتر همسر شما بیشتر از آن که متنبه شده باشد ، ترسیده است. به عبارت دیگر از درون و در باطن به ناموجه بودن خشونتش معتقد نشده بلکه چنان زهرچشمی از او گرفته شده که فعلا این عادت را کنار می گذارد. پس نمی شود به درستی پیش بینی کرد که در بازگشت به ایران چه رفتاری را در پیش بگیرد. ضمن اینکه در اینجا هم دیگر نمی توانید زندگی سالمی داشته باشید چون کل زندگی شما دچار سوء سابقه و بحران شده است.
می توان راجع به تجربه ی من ساعت ها نوشت و حرف زد و تجربیات مشابه را زیر و رو کرد. من آنچه را که بر سر خودم رفته بود و تجربه ی تا امروزم را مختصر و مفید برایتان گفتم.
هنوز هم در برزخ زمانی به سر می برم. لااقل چهارماه دیگر طول می کشد تا تازه به زمان دادگاه دوم همسرم برسیم و ببینیم که چه وقایع بعدی در انتظار ما خواهد بود. تازه ما پول گزافی هم به وکیل داده ایم بدون اینکه هنوز نتیجه قابل قبولی به دست آورده باشیم. دلم نمی خواهد فکر کنم که به همین راحتی وکیل محترم هم سرمان کلاه گذاشته. فقط این را هم گفته باشم که حتی در ینگه دنیا هم همه جور خطایی را ، از جریمه های کوچک رانندگی گرفته تا سوابق جنایی ، می توان با پول خرید.
به زحمت خودم را مجبور کردم همین اندازه را هم بعد از همین مدت بنویسم. روحم آنقدر خسته و فرسوده است که حتی فکر کردن به این وقایع خسته ام می کند چه رسد به مرور کردن و نوشتنش.
چه می شود کرد؟ بعضی سرنوشت ها را خداوند دو عالم بدون چاشنی آرامش رقم زده.... شاید باید در انتظار آن آرامش معروف ابدی بمانم و دیگر در حسرت آرامش این دنیایی دست به دامان عرش کبریایی نشوم....
| لینک |
یک روز به خاطر دلتنگی ، به خاطر نیاز به همدردی و نیاز به راهنمایی شروع کردم به نوشتن و این وبلاگ را درست کردم. دوستانی آمدند و خواندند و گفتند و رفتند. بعضی ها هم ماندند. حالا بعضی وقت ها که دیگر حوصله و انگیزه ی نوشتن هم ندارم ، احساس می کنم نسبت به کسانی که ماندند، وظیفه ای دارم. شده ام مثل یک داستان نیمه تمام. داستانم برای کسی عبرت آموز نیست چون سرنوشت هر آدمی پیچیدگی های خاص خودش را دارد. آدم ها متفاوتند و هر کس نسبت به شرایط ، عکس العملی در خور شرایط و روحیات خودش نشان می دهد. واکنش همسر من نسبت به آنچه من کردم، واکنش هیچ کس دیگر نمی تواند باشد. واکنش خاص خود اوست که حتی من که سال ها با او زندگی کرده ام نه درکش می کنم و نه توان پیش بینی آینده را دارم. ناچارم که بمانم و ببینم که چه میشود و خودم و بچه هایم را مثل همیشه به خدا و به سرنوشت واگذار کنم. به هر حال....
دو روز است که به خانه برگشته. آنچه بر او رفته ، فراموش نکرده و من هم انتظارش را نداشتم ولی واقعیت این است که به جای کینه و عصبانیت با اندوه و پشیمانی از آن حرف می زند. بر خلاف آنچه که من و ما فکر می کردیم ، در ظاهر ، همه عشق است و افسوس از سال هایی که به جای عشق و محبت به خشونت و دوری گذشته. می گوید که هنوز هم فکر نمی کند من این کار را کرده باشم، می گوید که لااقل به اختیار خودم این کار را نکرده ام ولی به هر حال نتیجه فرق نمی کند. این کار شده و من این کار را کرده ام و می فهمد که شاید بتوانم بار دیگر هم این کار را بکنم. بنابراین از من می خواهد که اگر بار دیگر به چنان مرحله ای رسیدم لااقل این کار را نکنم بلکه به خودش بگویم که دیگر نمی خواهم با او زندگی کنم. حداقل این را فهمیدم که بیش از حد تصور من و بیش از حد تصور خودش به من وابسته است. به ظاهر بر سر بچه ها با من می جنگید ولی آنها فقط بهانه و گروگان بودند. نه طاقت جدایی و دوری دارد و نه طاقت تنهایی. امان از این مردها. بخصوص این مردهای ایرانی. خدا را شکر که خواننده ی مرد ندارم ولی جداً که تافته های جدابافته ای هستند این مردهای ایرانی.
الان تحت برنامه مشاوره است. نتیجه دادگاهش به نتیجه این کلاس ها بستگی دارد بنابراین بایستی حضور فعالی داشته باشد. امیدوارم که این کلاس ها بار محتوایی هم داشته باشند و حالا که وقت صرف می کنیم نتیجه ای هم بتوانیم ازشان بگیریم.
| لینک |
این هفته دادگاه داریم. از اونجا که پاسپورتش را توقیف کرده اند ، از نظر خارج کردن بچه ها دیگه نگرانی ندارم. خودش هم به نظر میاد که خیلی عوض شده باشه. البته من همچنان نگرانم ولی اینجور که از رفتار و حرفهاش برمیاد باور کرده که به خاطر رفتارهای گناه آلودش مورد خشم و غضب خداوند قرار گرفته و داره تنبیه میشه و در نتیجه تصمیم گرفته که از همه رفتارهای بد و خشنش توبه کنه. به نظر میاد که هیچ کینه و خشمی از من به دل نداره. خیلی گیجم و نمی تونم خیلی چیزها را خوب تجزیه و تحلیل کنم. کاری که من کرده ام در فرهنگ ایرانی کمتر از جنایت نیست. افراد خانواده اش بهش گفته اند که زنی را که چنین کاری با تو کرده ، دیگر فراموش کن. ولی اون جز اظهار عشق هیچ پیام و کلام دیگری برای من نداره. درست نقطه ی مقابل آنچه که من انتظار داشتم. نه. اهل تظاهر نیست. هیچ جور تظاهر و ریاکاری ازش برنمیاد. همیشه این را گفته ام که احساسش روی پیشانیش نوشته شده و حتی اگر بخواد نمیتونه مخفیش کنه. اشک هایی که می ریزه، بغض هاش، پیغام هاش همه حاکی از یک پشیمانی عمیقه و آگاهی و ترس از خشم خداوند. ته دلم باور ندارم که این احساس همیشگی باشه ولی از آنجا که پیش بسیاری کسان متعهد شده، باور نمی کنم که بتونه به آسونی هم زیرتعهداتش بزنه.
در شرایط فعلی تحمل دور بودنش از خونه خیلی سخته. بی اندازه دلم میخواد که دادگاه بهش اجازه برگشتن به خونه را بده ولی ظاهرا امید خیلی کمی به چنین نتیجه ای میشه داشت. اون خیلی ضعیفه و حساس. می ترسم که اگر دوران دوریش از خونه طولانی بشه، نتونه دوام بیاره. چه از نظر جسمی و چه از نظر روحی.
من همیشه باید در حسرت باشم. وقتی که زندگی مشترکم جریان داشت، حسرت عشق و محبت همسرم را داشتم. حالا که آمادگی روحی دادن عشق و محبت به من رو داره ، در کنارم نیست. و اگر دوری بیش از اندازه طولانی بشه، دیگه هیچ اطمینانی نمیشه به آینده داشت. این هم سرنوشت من بوده. من باید همیشه در حسرت عشق باشم.
| لینک |
اونهایی که این طرف زندگی می کنند بد نیست مجله شهروند تورنتوی این هفته را یک نگاهی بکنند. مقاله ای داره در نقد قانون دستگیری اجباری در کانادا در موارد خشونت خانگی. جالبه که پیش هر کس که رفتم از این مسئله به عنوان یک اشکال مهم سیستم قانونی کانادا یاد می کرد. خودمانیم. یک نفر نشسته باشد توی خونه چند تا پلیس بریزند توی خونه و دستگیرش کنند و ببرنش زندان. چرا؟ چون زنش رفته پیش پلیس و ادعا کرده که شوهرم قبلا مرا زده. در اون لحظه نه دعوا و نه ضرب و جرحی صورت گرفته ، نه آثار فیزیکی وجود داره ، نه شاهدی ادعایی کرده، اصلا از کجا معلوم که طرف راست گفته باشه ... این هم میتونه یک بعد قضیه باشه. طبیعیه که ذهن من به عنوان زن طرف دعوا زیاد مشغول این بعد نباشه ولی به هر حال این اتفاق به همین راحتی می افته و هیچکس هم به لطمات روحی اون طرف دعوا که یک شب را در زندان گذرونده و بعد از اون هم ماه ها تحت ضمانت قرار میگیره تا حکمش صادر بشه ، اعتنایی نمیکنه. البته به من گفته بودند که این قضیه میتونه معکوس هم باشه. یعنی اگر مرد هم چنین ادعایی بکنه ، زن هم همین شرایط را تجربه خواهد کرد. هیچکس هم تا روز تشکیل اولین دادگاه که ممکنه هفته ها طول بکشه به راست یا دروغ بودن ادعا و مجرم یا بیگناه بودن طرف کاری نداره.
جالبه. در ایران تمام قوانین و مجریان در جهتی حرکت می کنند که به زور هم شده و حتی به قیمت ایجاد ناامنی روانی و فیزیکی برای زن و فرزندان، خانواده را از هم نپاشند و زن و مرد را مجبور کنند که زیر یک سقف با هم زندگی کنند.
اینجا هم درست برعکس. قوانین و مجریان از آن طرف پشت بام افتاده اند پایین. همه چیز به سمت و سویی می رود که امکان مصالحه را از بین برده و تمام مسیرها را به طلاق ختم کند. با این توجیه که اینجا امنیت و سلامت فیزیکی افراد ( و نه حتی سلامت روحی) از همه چیز مهم تر است.
یکی از تبعات جریان دستگیری اجباری او این بود که از ضامنش تعهد گرفتند که تا مرحله بعدی که هیچ معلوم نیست کی باشد ، ما حق نداریم هیچگونه ارتباط مستقیم و غیرمستقیمی با هم داشته باشیم. به دلیل تعهدی که هر کدام جداگانه و به دلایل خاص خودمان نسبت به ضامن در خودمان احساس می کردیم، هر دو به شدت مطابق این محدودیت رفتار کردیم. جالب این است که وکیلی که با او صحبت می کردیم می گفت اگر ضامن اذیتتون میکنه و نمیگذاره همدیگر را ببینید خب ضامنتون را عوض کنید. از تعجب چشمهام گرد شده بود و گفتم مسئله اذیت کردن ضامن نیست بلکه محدودیت قانونیه. غرغری کرد و دیگه هیچی نگفت. معلوم بود منظورش اینه که شما دیگه چقدر هالو هستید.
الان مهمترین مسئله ام اینه که این مشکلی را که برای خانواده علی و لیلا (فامیل هاش) درست کرده ام ، به هر شکل ممکن حل کنم. حضور مداوم اون در خونه اونها براشون خیلی سخته. اینو میدونم. از وقتی که وکیل های مختلف بهشون گفته اند که این حضور ممکنه تا یک سال هم طول بکشه ، با وجود اینکه هیچ چیز نگفته ن معلومه که خیلی کلافه هستند. کاش اینقدر خوب نبودند و کاش اینقدر تلاش نمی کردند به ما محبت کنند و مشکل را رفع کنند. شاید اونجوری من هم کمتر عذاب وجدان داشتم. نمیدونم آخر عاقبت کارم با خودش به کجا میرسه ولی الان تنها چیزی که برام مهم شده اینه که مشکل اون خانواده را که بیخود و بی جهت درگیر مشکل ما شده اند حل کنم.
این روزها هم وقتم فقط به مشاوره و رفتن به دفتر این وکیل و اون وکیل و نگرانی از بابت اتفاقات بعدی میگذره. این هم برای دوستانی که از احوالم پرسیده بودند. نگرانی و نگرانی و نگرانی....
| لینک |
صبح روز شنبه مادرش به من زنگ زد. کلی حرف زد. کلی گله گزاری کرد. اصل حرفش این بود که تو که میخواستی این کار رو بکنی ( جدایی ) چرا اینجا نکردی؟ چرا زندگیتونو از هم پاشیدید و پل های پشت سرتونو خراب کردید اونجا در مملکت غربت این کارو کردید؟ گذاشتم خوب حرفاشو بزنه. بعد خیلی مختصر در جوابش گفتم که خود شما شاهد بودید که این مسئله اونجا حل نشد. گو اینکه من در آخرین هفته های قبل از آمدن به کانادا، در ایران هم بدون اطلاع خودش ازش به کلانتری منطقه مون شکایت کرده و با گرفتن گواهی طول درمان از پزشکی قانونی براش تشکیل پرونده داده بودم. فقط چون تصمیمش رو برای رفتن به کانادا اعلام کرد، اونجا رضایت دادم. ولی اگر تنها خواسته ای که من از اون دارم در مورد اینکه دیگه نه من و نه بچه ها نمیخواهیم که هیچ گونه خشونت لفظی و کلامی و فیزیکی در خونه وجود داشته باشه، خواسته ی غیرمنطقیی هست، شما از من گله کنید. مادرش گفت نه حرفت درسته و من با اون هم صحبت خواهم کرد. بعد زنگ زده بود به اون و حرف های منو به اون منتقل کرده بود. بعد از دو سه ساعت دوباره با من تماس گرفت و گفت که اون اظهار پشیمانی کرده و گفته که قول میدم دیگه هرگز این کار را تکرار نکنم. این اولین پیغام بود.
قرار شد بچه ها برن خونه لیلا پدرشون را ببینند. وقتی رسیدیم خونه اونها دومین پیغام را از لیلا گرفتم. از قول اون به من گفت که به خاطر بچه ها عاقلانه تصمیم بگیر. تعجب کردم. پس بالاخره فهمید که من هم میتونم تصمیم بگیرم. خواستم ماشین را براشون بگذارم که اگر خواست بچه ها رو ببره بیرون ولی گفته بود هوا سرده و نمیخوام مهتاب با اتوبوس برگرده خونه. این یکی البته خیلی عجیب نبود. از این دلسوزی ها قبلاً هم از خودش نشون داده بود، ولو با زبان خشن و زمخت خودش.
غروب برگشتم که بچه ها رو ببرم. نازنین که سوار ماشین شد بی طاقت و بغض در گلو گفت مامان بابا خیلی عوض شده. اصلاً یک آدم دیگه شده. یک حرف های عجیبی میزنه. خیلی با من حرف زد. از گذشته ها. از اون روز. از آینده.... می گفت که اشتباه کردم که با شما رفتار خوبی نداشتم. پیغام داده بود شما که دستتون بازه این کار رو دوباره هر موقع که میخواهید انجام بدید، بنابراین یک فرصت دیگه به من بدید. به نازنین گفته بود روزی که اومدم وسایلمو بردارم میخواستم یک تکه هم از لباس های مامانت با خودم بیارم که نشد.... و خیلی حرف های دیگه. حرفهایی مبنی بر اظهار ندامت، اظهار عشق و درخواست فرصت مجدد. حرف هایی که در تمام سالهای زندگی ما حتی یک بار هم از او نشنیده بودیم. گیج شدم. گیج شده ام.
نازنین حرف جالبی زد. گفت مامان انگار که بابا رفته به قیامت و برگشته. نمیدونم.... شاید هم ..... میدونم که این یک شوک بوده و اثر شوک هم دائمی و ماندگار نیست ولی همینقدر که این ضربه از تمام ضربه های این سال ها کاری تر بوده خودش جای امیدواری داره. حداقل متوجه شده که من اگر بخوام یک کارهایی ازم برمیاد. اگر چه که به نازنین گفته که میدونم این کار مامانت نیست. مامانت آدمی نیست که بتونه همچین کاری بکنه. اونو تحریکش کرده ن( منظورش پدر منه). در واقع هنوز باورش نشده ولی به هر حال تبعاتش رو دیده.
فرداش لیلا و علی دوباره اومدن خونه ما برای شنیدن حرفها و شرایط من. اول یک سری از گله های اونو به من منتقل کردند، خوب به هر حال هر دعوایی دو سر داره و از قدیم هم گفته اند که تنها نباید به قاضی رفت. بعضی حرفهاش از نظر اونها هم منطقی بود و می گفتند که جای گله از تو هست. ولی چون در اصل اومده بودند ببینند که نظر من چیه گفتم حاضرم یک فرصت دیگه بهش بدم ولی با این دو شرط. اولا که من دیگه به ایران برگرد نیستم و دوم اینکه دیگه هیچگونه خشونت لفظی و فیزیکی را در خونه تحمل نخواهم کرد که بعداً به من گفتند که هر دو را پذیرفته...
دیگه باقیش زیاد مهم نیست.
این جریان شروع شد....با توکل به خدا شروع شد و پیش رفت.... الان هم داره پیش میره.... الان هم دیگه من نمیتونم جلوشو بگیرم... این جریان خسارت های مادی و معنوی زیادی به زندگی من و بچه ها وارد کرده و خواهد کرد.... ولی ارزشش را داره اگر بتونه تحولی در زندگی ما ایجاد کنه.... نمی خواستم چنین بهایی براش بپردازم ، ولی مثل اینکه چاره ای نبود.... آبروریزی پیش فامیل و دوستان.... هزینه های مادی وکیل و دادگاه و .... هزینه های معنوی صدمات روحی به بچه ها و خیلی چیزهای دیگه.... ولی اگر واقعاً اثر داشته باشه، ارزشش را داره.
شاید باز هم بنویسم ، شاید هم نه.... هنوز تصمیم نگرفته ام ولی به هر حال از شما که در مقابل صبوری من صبور بودید و به من دلداری دادید و بعضی وقت ها راهنماییم کردید ممنونم. حتی از شما که هم من و هم شوهرم را دارای انواع بیماری های روحی و روانی تشخیص دادید دلگیر نیستم... شما هم نظر خودتان را گفتید.... اگر با درگیری های بعد از این جریانات و تبعات فراوان اجتماعی و حقوقی اش فرصت و حالی برایم ماند، باز هم خواهم نوشت....
| لینک |
شب سیاهی بود ولی گذشت. سپیده سحر که در آسمان پیدا شد انگار که من هم به لحظه آزادی نزدیک میشدم. با این تصور که شاید از روی غرور و لجبازی، شماره تلفن کسی را برای آزادی و تضمین به پلیس ندهد، خودم شماره تلفن فامیلش را داده بودم. انگار که یک بار صد کیلویی روی شانه هایم دارم، بچه ها را روانه مدرسه کردم و خودم رفتم اداره پلیس که مدارکم را که از او گرفته بودند، تحویل بگیرم. حال جسمی ام از حال روحی ام بدتر بود. در اداره پلیس، در زمانی که منتظر بودم، حتی نمیتونستم روی نیمکت بنشینم. ناچار به حالت نیمه نشسته، نیمه خوابیده روی نیمکت افتاده بودم. مدارکم را که تحویل دادند گفتم یک زنگ بزنم ببینم بیرونش آورده اند یا نه. به لیلا ، همسر اون فامیلش، زنگ زدم. گفت که این ماجرا عجب درسری شده. علی (همسرش) صبح رفته که همسر تو رو بیاره بیرون. پونزده صفحه فرم جلوش گذاشته ن که باید تمام اینها را امضا کنی و از لحظه ای که اون بیاد بیرون، مسئولیت کلیه حرکات و رفتارش با تست. یعنی غیر از کنترل محدودیت هایی که برای ندیدن و نزدیک نشدن به زن و بچه اش روی او اعمال میشه، هر لحظه ای که بخواهیم بیاریش اینجا باید این کار را بکنی. اگر از شهر خارج بشه، اگر از مملکت خارج بشه و یا هر چیز دیگر، مسئولیت با تست و به جای او تو را دستگیر خواهیم کرد. حتی تماس های تلفنی خانه ات را باید کنترل کنی. خلاصه این زن و شوهر بی نوا را آنچنان ترسانده بودند که با تمام مهربانی هایشان و با تمام محظوریت فامیلی جرأت نداشتند ضمانتش کنند. بخصوص با حالی که در آخرین برخورد از او دیده بودند و تهدیدها و خط و نشان کشیدن هایی که از او شنیده بودند.
لیلا آمد دنبال من و گفت بیا با هم بریم ساختمان دادگاه که علی هم اونجاست و با هم ببینیم که باید چکار کرد.
رفتیم اونجا. از خجالت نمی تونستم توی چشمهای هیچکدومشون نگاه کنم. چه گرفتاریی براشون درست کرده بودم. می گفتند اگر بیاد بیرون و همانطور که گفته راه بیفته بره ایران چی. اگر بیاد بیرون و با این روحیه ای که پیدا کرده مثل ببر تیرخورده بیاد سراغ تو و پدرت، تکلیف ما چیه. ما سالهاست که توی این مملکت زندگی کرده ایم. تا به حال پایمان به اینجور جاها نرسیده. آخه چطور میتونیم خودمون را درگیر چنین ماجرایی کنیم.... حق داشتند.... وجدانم معذب بود از اینکه چنین دردسری را برای این زن و شوهر نازنین که هرگز جز محبت کاری در حق ما نکرده بودند، درست کرده ام. غیر از اینکه اون روز هیچکدام سر کار نرفته بودند و بچه هاشون در مدرسه و خانه ویلان و سرگردان شده بودند، معلوم نبود که تازه چه دردسرهایی انتظارشون را بکشه. صحبت ها و رایزنی ها و تماس های تلفنی با ایران و برادران شوهرم و غیره و غیره ساعت ها به طول انجامید و اون همچنان در اون ساختمان بود و علی و لیلا مرتب به من می گفتند که مراقب باش یک گوشه که در دید نباشه بنشینی که اگر یکوقت از یکی از این درها آوردنش بیرون، تو رو نبینه که کوچکترین حرکت از روی خشم و کوچکترین واکنش اون ، براش دردسری درست خواهد کرد که دیگه به سادگی حل شدنی نیست. بیچاره علی می گفت حاضرم الان هر چقدر پول که بخوان بدم که بیاد بیرون ولی همچین تعهدی ازم نگیرند. حتی نمی گذاشتند که قبل از امضای برگه های ضمانت، یک ملاقات کوچک با اون داشته باشه که ببینه روحیه اش چیه و الان قصد انجام چه کاری داره.
ساعت ها همینجور می گذشت. از حال خودم براتون حرفی نمی زنم، چون حال من، حال یک آدم عادی نبود. همینقدر بگم که حتی قدرت اشک ریختن نداشتم. تمام فشارهای عصبی اون چند روز فقط به شکل ضعف شدید قوای جسمانی در من خودش را نشون می داد.
ساعت نزدیک سه شده بود، که دیگه علی گفت مثل اینکه چاره ی دیگری نداریم. اگر ضمانتش هم نکنیم فردا می برنش زندان لیندسی. اونوقت از فردا باید کار و زندگیمونو بذاریم کنار و هر چند روز یک بار دویست سیصد کیلومتر رانندگی کنیم که بریم ملاقاتش یا اینکه دوباره بدویم که درش بیاریم. مرتب از من می پرسیدند بالاخره تصمیم تو چیه. فکر کن ما هم آوردیمش بیرون. قدم بعدی تو چیه. در اولین دادگاه خانوادگی که تشکیل خواهد شد، میتونی رضایتنامه کتبی بدی که برگرده خونه یا اینکه بگی حاضر نیستم بیاد خونه و میخوام برم دنبال طلاقم. گفتم فعلا فقط برام دو چیز مهمه. اول اینکه اون بیاد بیرون و نبرنش زندان. دوم اینکه به هر شکلی که میشه زمان حضورش را در خانه ی شما به حداقل برسونم.
رفتند دادگاه. یک ساعتی که برام یک قرن گذشت، پشت در دادگاه منتظر ایستادم. بارها و بارها از پنجره های کوچک اون درهای بزرگ ،که قبل از اون فقط توی فیلم ها دیده بودم، سرک کشیدم که ببینم آیا میتونم ببینمش و بفهمم چه حالی داره که ممکن نشد. بعد از یک ساعت آمدند بیرون. من داشتم از پشت پنجره سرک می کشیدم. فقط موهای سرش و دو سه سانت از پیشانیش به چشمم خورد. حالت گریه را از همان دو سه سانت خطوط پیشانی تشخیص دادم. به سرعت دویدم و پشت دیواری مخفی شدم. علی و لیلا با او به سمت اتاق های ترخیص راه افتادند. باز هم مدتی منتظر شدم. لیلا یک لحظه آمد و سوئیچ ماشینش را به من داد و گفت بدو برو سوار ماشین شو. رفتم داخل پارکینگ ولی هر چی گشتم ماشین را پیدا نکردم. خدایا. اون داخل حداقل دیواری بود که پشتش مخفی بشم. اینجا در این فضای باز کجا قایم بشم. پشت یک ون ایستادم. بعد از مدتی اونها اومدند بیرون و درست اومدند به طرف جایی که من ایستاده بودم. نه میدونستم ماشین علی کجاست و نه ماشین لیلا. خوشبختانه جایی که من ایستاده بودم به ماشین لیلا نزدیک تر بود. سریع سوئیچ را بهش رد کردم. ماشین را از پارکینگ درآورد و سریع من را سوار کرد و حرکت کردیم.
دیگه حتی نا نداشتم که بپرسم چی شد. بهم کلی اخطار داد که حواست باشه اگر کوچکترین تماسی باهات گرفت باید به پلیس خبر بدی یا اینکه به من بگی که به پلیس خبر بدم. چون که ما قسم خوردیم و تعهد دادیم که شما تا بیست روز کوچکترین تماسی با هم نخواهید داشت چه حضوری، چه تلفنی، چه کتبی و چه به هر شکل دیگر. ولی بچه هاشو میتونه با حضور شخص ثالث ببینه.
دوباره برگشتیم اداره پلیس که من ماشینم رو از توی پارکینگ اونجا بردارم و برگردم خونه. علی و شوهرم هم اونجا بودند برای اینکه مدارکش را از پلیس بگیره، ضمن اینکه گذرنامه شو ازش تحویل گرفتند. برگشتم خونه. از صبح هیچ خبری از بچه های بیچاره ام نداشتم. رسیدم و دیدم همراه پدرم رفته اند به خونه. باز هم شب سیاهی داشتم. باز هم شب تاری داشتم. اون روز پنجشنبه بود.
جمعه اومدم سر کار. (خدا خواست که هنوز یک ماه بیشتر سر کار نرفته ، با این افتضاحی که به بار آورده بودم و همه هم با خبر شده بودند ، هنوز عذرم را نخواسته اند. ) تنها بودم. داشتم کارم را می کردم که تلفن زنگ زد. شماره خانه علی اینها روی نمایشگر بود. انگار تمام خون بدنم از مغزم خارج شد. سرم یخ کرد و لحظه ای حالت سکته را در خودم احساس کردم. جواب ندادم. الان که علی و لیلا خانه نیستند. بچه ها هم رفته اند مدرسه. او در خانه تنهاست. خدایا چکار کنم. به پلیس زنگ بزنم؟ دیگه تحملشو ندارم. به لیلا زنگ بزنم؟ اون میخواد چکار کنه؟ تلفن قطع شد. بعد از چند ثانیه...دوباره...زنگ تلفن و همون شماره روی نمایشگر. از اتاق خارج شدم. من در اتاق نیستم و صدای زنگ تلفن را هم نشنیده ام. کمی ایستادم تا زنگ قطع شد. برگشتم. برای بار سوم. زنگ تلفن و همان شماره...گوشی را برداشتم و حرف نزدم. صدای لیلا آمد که می گفت الو. به زحمت جلوی خودم را گرفتم که ضعف نکنم. گفتم آخه لیلا تو چطور از این شماره داری با من تماس میگیری. مگه قرار نبود تماس من و تو از طریق تلفن دستی تو باشه؟ ناگهان اونم یادش اومد و گفت می بخشی یادم نبود. گفت که قراره اون فقط یک بار در معیت پلیس اون هم فقط برای پانزده دقیقه بیاد خونه وسایلشو برداره و ما میخوایم الان بیایم. تو میتونی خونه باشی؟ گفتم بله الان میرم. در ضمن گفتم بهش بگو که جلوی پلیس مراقب رفتارش باشه و یکوقت به من نگاه ناجور نکنه و رفتار خشماگینی از خودش نشون نده. گفت نگران نباش.
رفتم خونه و منتظر شدم. نیم ساعت بعد زنگ زد که ما اینجا توی پارکینگ نشستیم و منتظر پلیس هستیم که بیاد و با هم بیاییم بالا. از پنجره نگاه کردم. زیر پنجره توی ماشین نشسته بودند. فقط دستهاشو میدیدم. دستمال کاغذی دستش بود. حرف میزد و دستهاشو آروم تکون میداد. هر چند لحظه دستشو با دستمال می برد به طرف صورتش و دوباره می آورد پایین. معلوم بود که همچنان داره گریه می کنه.
با این تصور که ممکنه حواسش به وسایلی که لازم داره نباشه ، همه چیز را جمع کرده و مرتب کنار یک چمدان خالی چیده بودم. همیشه وقتی جایی می رفتیم خودش وسایلشو جمع میکرد و کار منو قبول نداشت. بعد از چند دقیقه سه تا ماشین پلیس پشت سر هم به پارکینگ محوطه باز آپارتمان ما سرازیر شدند. سه تا مامور قلچماق هم از ماشین ها پیاده شدند. بهش اشاره کردند که بیاد پایین. دوتاشون همراه اون و لیلا راه افتادند و اومدند بالا. در را که براشون باز کردم خارج از دید ایستاده بود. مامور پلیس بهش اشاره کرد که بیاد تو. سرشو انداخت پایین و با بغض و اشک قدم به درگاهی گذاشت. طبق رسم خودمون کفش هاشو درآورد. پلیس به لیلا اشاره کرد که هیچ ارتباطی نباید بینشون باشه نه کلامی ، نه چشمی. من منگ شده بودم. نمی فهمیدم که چی داره میگذره. منتظر بودم فقط یک لحظه چشماشو ببینم تا حسی را که در درونش می گذره بفهمم....و فقط یک لحظه به من نگاه کرد. وقتی که مامور پلیسی که در کنار من ایستاده بود داشت ازش سوالی می کرد ، یک لحظه چشمانش را به طرف من برگردوند. دیدم که اون هم داره با همون سوال در ذهنش به من نگاه می کنه. پیامی نفرستاد. می خواست پیامی بگیره. در یک چشم به هم زدن چیزهایی را که براش گذاشته بودم، گذاشت توی چمدون و درشو بست و گفت آماده ام... و رفتند. دیگه خبری ازش نداشتم تا روز شنبه. روزی که خواست بچه ها را ببینه...
| لینک |
از آخرین پستی که نوشتم ، نزدیک به ۴۸ ساعت می گذرد. باید ۴۸ تا خط جدید به چروک های زیر چشمم اضافه شده باشه. شاید هم ۴۸ تار موی سفید جدید روی شقیقه هام پیدا شده باشه. شاید هم ۴۸ تا ترک تازه روی دل شکسته ام....
من به کجای این دنیا تعلق دارم؟ سهم آرامش من، سهم عشق من، سهم شادی من کجای این دنیای بزرگ گم شده که من هرگز پیدایش نمی کنم.
بگذارید سفره دلم را برایتان باز کنم. برای شما یا برای خودم. تکرار می کنم که فراموش نکنم. تکرار می کنم که یادم نره چی بر من گذشت.
از پست آخری که اینجا گذاشتم سه شب گذشته ، سه شب طوفانی و هولناک. خواب خوش را هم یک جایی توی این خیابان ها و آفیس ها و پارکینگ های تورنتو گم کردم. دیگه از مهتاب خوش خواب که شب وقتی سرش را می گذاشت زمین ، هنوز سرش به بالش نرسیده خواب بود، خبری نیست. از رویاهای جوراجور و رنگارنگ توی خوابهام که خیلی دوستشون داشتم دیگه خبری نیست. روزها همیشه آشفته بودم. دلم به شب ها خوش بود که اون هم تموم شد.
.... اون روز عصر وقتی بچه ها را از مدرسه برداشتم ، اومدم محل کارم که وقتی ساعت اداری تموم شد با هم بریم خونه ، البته اگر اون بیرون از خونه می بود...، که دیدیم از خونه مون به محل کارم زنگ زد. زنگ پشت زنگ. من گوشی را بر نمی داشتم. دیدم اونجا امن نیست. به بچه ها گفتم پاشین بریم. رفتیم و شروع کردیم دور خیابونها چرخ زدن. بعد از یکی دو ساعت به فامیلهاش که در جریان کار ما بودند زنگ زدم تا ببینم چه خبری دارند و چرا حسب قرار قبلیمون اون به خونه اونها نرفته. به من گفتند لطفا به ما نگو که کجا هستی چون شوهرت ما رو قسم داده بهش بگیم تو کجا هستی. دوباره راه افتادم دور خیابونها. رفتم به یک مهمانسرا که از قبل برای پدرم نشون کرده بودم. گفت جا داریم ولی نسیم غرغر میکرد و میگفت اینجا نمونیم. بریم جایی که بشناسیم. در ضمن مهمانسرادار هم گفت امشب همه مهمونهای من مرد هستند. اگر راحتی بیا. که دیدم نیستم. باز حرکت کردم. بی اندازه خسته بودیم. هر سه تامون. ماشین را توی یک پارکینگ عمومی نگه داشتم و توی ماشین کمی خوابیدیم. بیدار که شدیم ، هوا داشت تاریک میشد که راه افتادیم به سمت خونه یکی از دوستهام. شب رو اونجا گذروندیم. بماند که چه شبی بر من گذشت. ساعت ۳ از خواب پریدم و دیگه نتونستم بخوابم. به خودم میگفتم آخه زن... تو اینجا چکار میکنی؟ تو الان باید توی خونه ت خوابیده باشی. بالاخره صبح شد. اونروز ساعت ۱۲ از وکیل وقت گرفته بودم و میخواستم بچه ها رو نبرم مدرسه. قبل از هر چیز به مدرسه خبر دادم. نشسته بودیم که تلفن زنگ زد. دوستم گوشی را برداشت. خودش بود. با اشاره من بهش گفت که ما دیشب اونجا بودیم. شروع کرد به تهدید کردن اون که تو چرا دخالت کردی. حالا پای تو هم گیره چون من میخوام شکایت کنم. میخوام بگم که ماشین و بچه هامو دزدیده و فرار کرده. ناچار از اونجا هم اومدیم بیرون. رفتیم تا دفتر وکیل. ساعت ۱۰ بود و هنوز ۲ ساعت به قرارمون مونده بود و اون هم نیومده بود. ناچار شدیم توی خیابون بمونیم. به هر کس هم که زنگ میزدم ،میدیدم اون قبلا زنگ زده و پیامهای تهدید آمیز زنگ زدن به پلیس را تکرار کرده. ساعت ۱۲ شد و وکیل را دیدم. به من گفت که میتونم برای سرپرستی بچه ها اقدام کنم که اون از کشور خارجشون نکنه و این کار دو هفته وقت میخواد. در ضمن میتونم به پلیس زنگ بزنم و با اسکورت پلیس برم خونه مون مدارکم را بردارم و بیام بیرون. در ضمن به اصرار من وکیل با اون تماس گرفت و بهش گفت که مایل هستی بیای دفتر من تا این قضیه را دوستانه حل و فصل کنیم که به وکیل هم گفت که نیم ساعت بیشتر بهش وقت نمیدم بیاد خونه و تو هم بیشتر از این وقت منو نگیر که وکیله هم عصبانی شد و گوشی را زد زمین.
با یک دنیا غصه و بلاتکلیفی اومدم بیرون. نمی دونستم باید چکار کنم. فکر میکردم باید مدارکمو بردارم چون قبلا سابقه پاره کردن مدارک مهمم را ازش داشتم. خلاصه زنگ زدم به پلیس. گفتم که میخوام خبر بدم که من بچه ها و ماشین شوهرم را ندزدیده ام و همین دور و بر خونه هستم و میخوام برم بالا وسایلم را بردارم ولی می ترسم و احتیاج به اسکورت شما دارم. ماشین پلیس فرستادند جایی که ایستاده بودم تا گزارش تهیه کنند. آنقدر ازم سوال و جواب کردند. آنقدر سوال و جواب کردند تا از من بیرون کشیدند که همسرم با من برخورد فیزیکی کرده. تمام شد. قصه همینجا تمام شد. سررشته ماجرا دیگه از دست من خارج شد. ماشین پلیس پشت ماشین پلیس روانه شدند به طرف جایی که ما ایستاده بودیم. وحشت کرده بودم ولی دیگر راه برگشتی نبود. گفتند باید بریم همسرت را دستگیر کنیم و ببریم زندان تا شما برگردید به خانه. گفتم نمیخوام دستگیرش کنید و من جایی دارم که امشب برم و از او دور باشم ولی فایده ای نداشت.
گفتند باید بریم اداره پلیس تا از اظهاراتم فیلم ویدئویی بگیرند. یک ماشین جلو افتاد تا منو ببره به اداره پلیس و بقیه رفتند. در مدتی که منتظر بودم تا اتاق را آماده کنم با وکیلم تماس گرفتم. گفت این فیلم ویدئویی را ضبط نکن، اگر میخوای که برای شوهرت سابقه جنایی درست نشه. وقتی اومدند سراغم گفتم که پشیمون شده ام و فیلم نمیگیرم. گفتند پس اظهاراتت را بنویس و امضا کن گفتم این کار را هم دلم نمیخواد بکنم. گفتند پس فقط بنویس که حاضر نیستی اطلاعات اضافه ای به ما بدی و امضا کن. گفتم یک کلمه هم حاضر نیستم بنویسم. فقط بذارید با بچه هام از اینجا برم. گفتند خیلی خب. پس برو. گفتم پس شوهرم چی؟ گفتند راحت باش اون الان توی زندانه.....
چی فکر می کنید؟ شما که به من می گفتید به پلیس زنگ بزن.....چی فکر می کنید؟
زانوهام تا شد. کمرم شکست. من...من که آزارم تا به حال به یک مورچه نرسیده ، پدر بچه هامو انداختم زندان؟ تا شدم. شکستم. آره از پای مانیتور با غیظ بلند شید. بگید زنیکه دیوانه ما رو گذاشته سر کار. نمی دونم که دیوانه ام یا احمق یا هر چی... ولی این چیزی نبود که من برای اون بخوام. من هرگز برای اون بد نخواسته بودم. من هرگز برای هیچکس بد نخواسته بودم.
نازنین که حال منو دید پرسید چی شده؟ گفتم شاید شماها را از چاه درآورده باشم مادر، ولی خودم برای همیشه تنها شدم.
وای. وای. وای. فکرشو که می کنم که این پلیس های درشت هیکل تنومند منو در اون اداره لعنتی غافل کردند و خودشون ریخته ن توی خونه من و شوهر بیچاره مو با دستبند از جلوی همسایه ها برده ن توی ماشینشون، میخوام دیوانه بشم. شاید یک قسمتی از عقلم را برای همیشه با این اتفاق از دست داده باشم. شوهر من. توی زندان. توی سلول سرد با چراغ های روشن. در یک کشور غریب. اون که انگلیسی هم بلد نیست. اون که وسواس تمیزی داره. اون که هر غذایی رو نمیتونه بخوره.... اون هم شب هالووین. با چه عشقی با بچه ها رفته بودن یک دلاری و لباس هالووین خریده بودند. توی کمد خودش براشون نگه داشته بود تا شب هالووین بهشون بده و ببرشون بیرون. خدای من. لعنت برمن. هیچکس احساس منو نمی فهمه. هیچکس نمی فهمه که من چه حالی داشتم... با اون حال زار و نزار بچه ها را بردم بیرون. در تاریکی شب به پهنای صورتم اشک می ریختم و سعی داشتم اونا نبینن. برگشتیم خونه.نمیدونید که چه شب سیاهی به من گذشت. چه شب سیاه و وهم آلودی. خواب که هیچ. حتی آرام و قرار هم نداشتم. براستی که انسان دنیایی است از تناقض ها و پیچیدگی ها... آرزو می کردم چشمامو باز کنم و ببینم همه ی این اتفاقات یک کابوس بوده...
دیگه نمیتونم ادامه بدم... دیگه ناتوانم از نوشتن... از سنگینی بار اندوه روی قلبم، دستم دیگه توان نوشتن نداره .... ولی بقیه شو خواهم نوشت. برای شما که اینجا زندگی می کنید... برای شما که زنگ زدن به پلیس را راه حلی ساده و موثر برایتان تصویر کرده اند... برایتان خواهم گفت...
| لینک |

